خانه / فرهنگی / بقیع غریب یا غریب بقیع

بقیع غریب یا غریب بقیع

وبلاگ حرف بچه های دولت آباد نوشت:بقیع غریب یا غریب بقیع

چقدر شیرین است آرزوی رسیدن به دنیای بقیع برای زائری که در انتظار است تا با افتخار آن را از نزدیک ببیند و چقدر برای سیر در بهشت بقیع روزگار می‌شمارد تا نکند حضرت قابضُ‎الاَرواح از راه برسد و حسرت زیارت بقیع در مدینه دل‎ها در دلش بماند.
اما اگر این انتظار به سرانجام رسد و پس از سال‎ها چشم ‌به راهی، رسول مهربانی‌ها وی را به حریمش راه دهد و به حضور پر خیر و برکتش بپذیرد، زهی سعادت است که زائر مشتاق را در بر گرفته است.

 وقتی زائر شیفته به مدینه قدم می‎گذارد و خود را در آستان رسول مهربانی‌ها می‌بیند و به بارگاه پادشهان بقیع مشرف می‌شود، تازه متوجه می‌شود وه! چه شیرین روزگاری است توقف در حریم حرمت باران و چه صفای غریبی دارد، پرسه در کوچه‌ بنی‌هاشم مدینه دل‎های نبوی.

طنین زنگ قدیم‌آشنای ندای «کوچه بنی‌هاشم» روزگاری است بر گوش دل زائر بارگاه نبوی و بهشت بقیع می‌پیچد، ولی وقتی در این کوچه گام می‌گذارد، می‌بیند این کوچه بنی‌هاشم عجب بزرگراه غریبی است. ابتدایش بهشت و انتهایش نیز بهشتی دیگر و خود نیز سراسر بهشت، و اینجا فقط بهشت است و بهشت.

به بارگاه نبوی که مشرف می‌شوی، سفره دل می‌گشایی و آنچه در پستوی دل نهفته داری و روزگاری است عقده‌گشایی‌اش را به چنین روزی موکول کرده بودی، از حنجره درد به بیرون می‌جهانی و با تمام وجود می‌نالی و راز دل بر ملا می‌کنی و دل را با باران رأفت آن رسول رحمت و مهربانی شست‎وشو و جلا می‎دهی و این چنین خود را سبک می‌نمایی، ولی فقط خدا می‌داند آن پادشاه انس و جان چقدر دردِ میلیون‎ها زائری را که به محضرش می‌شتابند، با مهربانی می‌شنود و با قدرت الهی‌اش تاب می‌آورد و پاسخ می‌دهد.

درد و دلت که با حضرتش پایان پذیرفت، احساس می‎کنی وقت آن رسیده تا از محضرش رخصت طلبی و تمنا کنی تو را با دعای خیرش به دیدار پاره‌های تنش در بارگاه‌ بقیع بدرقه کند.

وارد بزرگراه بنی‌هاشم می‌شوی و خویش را با هزار خاطره تاریخی که با شیر مادر تاکنون با خون و گوشتت عجین شده است، به پشت دروازه‌های بهشت بقیع می‌رسانی، ولی با کمال تعجب و تأسف، دروازه این بهشت را بسته می‌بینی و ناگزیری قلبت را به نرده‌های دیوارش گره بزنی و پشت خاکریز وصل به انتظار فرج، صبر پیشه کنی.
چه دشوار و چه دیرگذر است این لحظه‌های وا مانده از زمان. هر چند شیعه عادت کرده است به انتظار فرج، و انتظار و منتظر، واژگانی‌است که قرن‌هاست بر تارک قاموس شیعه سنگینی می‌کند.

 شیعه به رجعت قائل است، ولی اینجا گویا ‌امویان بازگشته‏اند. مأموران حلقه‌ به گوش امیران ستم و حاکمان بنی‌امیه زمان، گُرز بر کف همچنان بر دروازه شهر بقیع ایستاده‌اند و هر نگاه غریبی را تا آن سوی ظلمت دنبال می‌کنند؛ و تو با چشم دل می‌بینی قلب سیاه و زمخت و سنگین آنان را چنان ظلمت فراگرفته که از نگاه غریبانه‌ تو هراس دارند و تیر نگاه‎شان را بر لبان تو دوخته‌اند مبادا بر درگاه بهشتیان آن سوی خاکریز ستم، شِکوِه از جور ستمگران زمانه بری.

اینجا حمل هر کاغذی که درد دلت را از روی آن بخوانی، ممنوع است، اما گیریم کاغذ را جواز ورود نباشد، با لوح دلت چه می‎کنند؟ آیا آن را نیز می‌توان از تو ستاند؟ اگر چنین بود، پس چگونه بدین بهشت راه یافته‌ای؟

نگاه مشتاقانه‌ چشمان منتظر باران را دیده‌ای؟

در انتهای آزادراه بنی‌هاشم، دیدگان مشتاقی را می‌بینی که کویر انتظارشان، منتظر قطره‎هایی از ابر بهاری است و تو می‌بینی هر چند جسم خاکی مشتاقان پادشهان بقیع در پشت دیوارهایش حبس می‌کشند، کبوتر دل بر بام خاکی آن قصرهای پرنور بال و پر می‌ساید و فقط واژه انتظار، الماس دیده می‌سابد و جگر می‌خراشد تا زندانبانان بقیع درهای این زندان را بگشایند و… .

 انتظار به پایان می‌رسد و وارد بقیع که می‌شوی، حس غریبی سراپای وجودت را فرامی‌گیرد؛ غربت مظلومان بقیع تو را در هاله‌ای از شگفتی و سرگردانی در هم می‌پیچد. گویی نه پای رفتن داری و نه نای ماندن. اما آن حس غریب تو را به باریکه‎راهی هدایت می‌کند که به چهار کهکشان ختم می‌شود و تو هر قدم که جلو می‌گذاری، انگار در کوچه‌باغ‌های رضوان الهی گام نهاده‌‌ای.

خیسی کاغذ بغض قلم را بر نمی‌تابد و واگویه‌های پنهانت، چون قطرات باران کنگره رخسارت را طی می‎کند و در مرغزار محاسنت جاری می‌شود و تو در حیرتی که این دیگر چگونه بهشتی است؟!

پس کنگره عرشی قصر این پادشاهان کجاست؟!

او که سبط اکبر و سرور جوانان اهل بهشت است، پس چرا بی‌بارگاه است و مرقدش در کرباس غبار پیچیده؟!

وا عجبا! مگر اینجا سرای کریم اهل سخا نیست؟ این امت را چه شده که از عطایای کرامت و سخاوت خودش، سایه‌بانی بر مزارش بنا نمی‌کنند؟

وا مصیبتا! این چه رسم بزرگ‌نوازی است که کسی غبار از سرای سرور نمی‌روبد؟
دست بلند می‌کنی تا سرت را به دیوار بکوبی از این غربت، که ناگاه می‌بینی خفاشان شب، چتر ظلمت گسترده‎اند و پنجه در آلت عداوت درافکنده، و سرنیزه نگاه ستم‎شان به سویت نشانه رفته است.

 اینجاست که ترجمان غربت واقعی را درک می‌کنی و دل‎واژه‌هایت عقده دل می‌گشاید و می‌گویی:

ای حسن، ای مجتبای اهل بیت،

ای صاحب و سلطان سخت‌ترین و تلخ‌ترین جنگی که صلحش نامند،

ای فرزند باب علم، که پدران جهل در کوچه‌های شهر او را به هر سوی می‌کشاندند،

ای فرزند دختری که مادر پدر بود و بوی بهشت از او به مشام پدر می‌رسید،

ای فرزند نیلوفری که بین دیوار و در چون لاله واژگون، محسنش را پرپر کردند،

ای تنهاترین سردار،تو را می‌ستایم؛ تویی که اگر پدر سر بر چاه فرو می‌کرد و ناله می‌داد، تو اما عبای غریبی بر سر می‌کشیدی و تشت، تاب تحمل جگرپاره‌هایت را نداشت.

ای غریب بقیع، تو خود شاهدی امروزه دوستدارانت از دورترین نقاط عالم بار سفر می‌بندند و به دیدارت می‌شتابند تا با غربتت شریک شوند، ولی وقتی بارگاه افلاکی اما خاکی‎ات را می‌بینند، آه جگرسوزشان عرش را می‌لرزاند.

ای دست پر خیر و سخاوت خدا که کریمت نامند، عُمّال و عقبه بنی‎امیه زمان امروز هم چراغ نور ربوبی تو را خاموش می‌خواهند، ولی تو خاموش شدنی نیستی.

ای خورشید هدایت، نوری که جدّت بر افروخت و آن‎گاه پدر مظلومت به تو سپرد و بعد به وسیله تو و حسین و اولاد حسین تداوم یافت تا چراغ هدایت بشر از جاده انحراف و تاریکی باشد، خاموش شدنی نیست.

ای کریم اهل کرم، دست ما بگیر که به کرامتت در تمام طول دو سرا نیازمندیم؛ نیازمندی بینوا که جز با دست کرامت شما راهی به سمت سعادت نمی‌بیند.

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

رفتن به بالا