خانه / عناوین آخرین مطالب / ماجراى گرایش سلمان به اسلام

ماجراى گرایش سلمان به اسلام

وبلاگ بصیرت نوشت:

من دهقان زاده بودم ، از روستاى ((جى )) اصفهان .(۱) پدرم کشاورز بود و به من خیلى علاقه داشت ، نمى گذاشت با کسى تماس داشته باشم ، در آیین مجوس بودم و از آیین دیگر مردم خبر نداشتم .
پدرم مزرعه اى داشت روزى دستور داد که به مزرعه بروم و سرکشى کنم . در راه به کلیساى مسیحیان رسیدم . که گروهى در آنجا به نماز و نیایش مشغول بودند. براى آگاهى بیشتر درون کلیسا رفتم . راز و نیاز آنها مرا به خود جذب کرد. تا غروب در همانجا ماندم و به مزرعه پدرم نرفتم . در آنجا پى بردم دین آنها بهتر از دین پدران ماست . غروب شده بود به خانه برگشتم . پدرم پرسید:
کجا بودى ؟ چرا دیر کردى ؟
گفتم :
به کلیساى مسیحیان رفته بودم ، مراسم دینى و نماز و نیایش آنها برایم شگفت انگیز بود. با فکر و اندیشه دریافتم آیین آنها بهتر از آیین پدران ماست .
پدرم گفت :
آیین پدرانتان بهتر است .
گفتم :
نه ! دین آنها بهتر است . آنها پرستش خدا را مى کنند و در درگاهش عبادت و بندگى انجام مى دهند. ولى شما به آتش پرستش مى کنید که با دست خودتان آن را روشن ساختید. هرگاه دست بردارید خاموش مى گردد. پدرم ناراحت شد و مرا زندانى کرد و به پایم زنجیر بست .
به مسیحیان پیغام دادم من دین آنها را پذیرفته ام ، مرکز این دین کجا است ؟
گفتند:
در شام است .
گفتم :
هرگاه کاروانى از شام آمد هنگام برگشت به من اطلاع دهید همراهشان به شام بروم . کاروان تجارتى از شام آمد من از بند پدر گریخته ، همراهشان به شام رفتم .
سلمان در مکتب اسقفهاى مسیحى
پرسیدم :
بزرگترین عالم دین مسیح کیست ؟
گفتند: اسقف رئیس کلیسا.
به حضورش رسیدم و گفتم :
مى خواهم در خدمت شما باشم و مرا تعلیم و تربیت کنى . او هم پذیرفت .
مدتى در محضر وى به کسب و دانش پرداختم . او آدمى دنیادوست بود. چندان مورد رضایتم نبود… چشم از جهان فرو بست .
جانشین او آدمى زاهد و باتقوا بود، مدتى با میل و رغبت نزدش ماندم ، ولى طولى نکشید او هم دنیا را وداع گفت .
پیش از وفاتش از راهنمایى خواستم که بعد از فوت او نزد چه کسى بروم و به چه کسى مرا سفارش مى کنى ؟
گفت : فرزندم من دانشمندى را در موصل سراغ دارم که مردى وارسته است پس از فوت من نزد ایشان برو!
من به موصل رفتم محضر آن دانشمند رسیدم و گفتم :
فلانى مرا به شما توصیه کرده است . مدتى نزد ایشان بودم ، مرگ او نیز فرا رسید.
گفتم :
شما دنیا را وداع مى کنید، مرا به چه شخصى توصیه مى کنید؟ گفت : فرزندم ! شخص شایسته اى را سراغ ندارم جز آنکه مردى در نصیبین است او انسانى لایق مى باشد پیش او برو!
پس از فوت او به نصیبین رفتم و خدمت آن عالم رسیدم او را مرد شایسته دیدم مدتى در نزدشان ماندم تا اینکه وفات نمود هنگام مرگ مرا سفارش ‍ کرد پیش دانشمندى در عموریه (یکى از شهرهاى شام ) بروم من به عموریه رفتم و خدمت آن دانشمند مسیحى رسیدم . او هم مرد لایقى بود. مدتى در نزد او به کسب و دانش پرداختم … هنگام مرگ او نیز رسید. از او درخواست کردم مرا به کسى سفارش کند؟
وى گفت :
کسى را مثل خودم باشد سراغ ندارم ولى در آینده اى بسیار نزدیک پیامبرى در سرزمین عرب برانگیخته خواهد شد که از زادگاه خود (مکه ) به جایى که از درختان نخل پوشیده و بین دو بیابان سنگلاخ قرار دارد (مدینه ) هجرت خواهد کرد و از نشانه هاى آن پیامبران این است :
۱ – در میان دو شانه او مهر نبوت نقش بسته است .
۲ – هدیه را مى پذیرد و از آن مى خورد.
۳ – اما از صدقه نمى خورد.
با این نشانه ها او را به خوبى مى شناسى شما باید خود را به او برسانى !
سلمان عازم مدینه شد
پس از دفن آن دانشمند به کاروانى که براى تجارت عازم عربستان بود پیشنهاد کردم تمام سرمایه ام را در اختیار شما مى گذارم مرا همراه خود ببرید!
آنها قبول کردند. ولى در بین راه به من خیانت کرده به عنوان برده به یک نفر از یهودیان فروختند. او امر به محل خود که پر از درختان خرما بود برد. من به طمع اینکه آنجا همان سرزمین موعود است ، به سر بردم . ولى آنجا نبود. تا اینکه یکى از یهودیان (بنى قریظه ) مرا از آن یهودى خرید همراه خود به مدینه برد.
همین که مدینه را دیدم با آن نشانه ها که آن دانشمند گفته بود شناختم اینجا همان محلى است که پیامبر به آنجا هجرت خواهد کرد. بدین جهت با خوشحالى در نخلستان آن شخص مشغول کار شدم . اما همیشه منتظر ظهور حضرت محمد صلى الله علیه و آله بودم . یک وقت متوجه شدم پیامبر در مکه ظهور کرده است .
چون برده بودم نمى توانستم بیشتر تحقیق کنم . سرانجام پیامبر صلى الله علیه و آله با همراهى چند تن از یاران به مدینه هجرت کرد و در محلى به نام ((قبا)) فرود آمد…
سلمان در مقام شناسایى پیامبر(ص )
شبانه اندکى خوراکى با خود برداشتم و مخفى از خانه اربابم بیرون آمدم و خود را در قبا به پیغمبر صلى الله علیه و آله رساندم .
گفتم : شنیدم شما مردى صالح هستید و عده اى از پیروانتان با شما هستند من مقدارى خوراک همراه دارم صدقه است . مخصوص مستمندان مى باشد و شما نیز چنین هستید؟ آن را از من بپذیرد.
پیامبر به یاران خود فرمود:
بخورید ولى خودش میل نفرمود. با خود گفتم :
اینکه پیغمبر صدقه نخورد، یکى از نشانه هایى است که به من گفته بودند. پیغمبر صدقه نمى خورد.
سپس به خانه برگشتم . پیامبر نیز به شهر مدینه وارد شد، من مقدارى خوراکى همراه خود بردم و گفتم : دیدم شما صدقه میل نفرمودید و این هدیه من به شماست . پیغمبر صلى الله علیه و آله و اصحابش از آن میل فرمودند.
گفتم این نشانه دوم که هدیه را پذیرفت .
با خوشحالى به خانه برگشتم . در جستجوى نشانه سوم بودم ، یار دیگر به خدمت حضرت رفتم . او همراه اصحابش دنبال جنازه اى مى رفت .
دو عبا بر تن داشت : یکى را پوشیده و دیگرى را به دوش انداخته بود. اطراف پیامبر مى گشتم تا نشانه مهر نبوت را در شانه او ببینم . همین که متوجه منظور من شد عبا را از دوش خود برداشت . علامت و مهر را همان گونه که برایم گفته بودند دیدم . خود را روى پایش انداختم و آن را مى بوسیدم و گریه مى کردم . مرا به نزد خود خواست ، رفتم در کنارش ‍ نشستم .
پیامبر مایل بود سرگذشتم را براى اصحاب نقل کنم و من نیز ماجراى خویش را از اول تا به آخر بازگو کردم ، از آن زمان اسلام را پذیرفته مسلمان شدم .
چون برده بودم نمى توانستم از برنامه هاى اسلام به طور آزاد استفاده کنم ، به پیشنهاد پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله با ارباب خود قرار بستم که تدریجا با پرداخت قیمت خود آزاد گردم . با همکارى مسلمانان و عنایت خداوند آزاد گشتم و اکنون به عنوان یک مسلمان آزاد زندگى مى کنم . گرچه به خاطر بردگى نتوانستم در جنگ بدر و احد در کنار رسول خدا باشم ولى در جنگ خندق و جنگهاى دیگر شرکت کرده ام.
۱- در بعضى سند آمده ، وى اهل فارس بوده است . بحار ج ، ۲۲ ص ۳۵۵٫ ۲- بحار: ج ، ۲۲ ص ۳۵۵ و ۳۶۲

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

رفتن به بالا