خانه / اجتماعی / نگاهی کوتاه به ضرب المثل های رایج در سروستان قدیم

نگاهی کوتاه به ضرب المثل های رایج در سروستان قدیم

صبا سروستان نوشت:

استاد اکرم مومنی سروستانی مدتی است به بررسی ضرب المثل های قدیمی رایج در سروستان پرداخته و سعی در واکاوی ریشه اصلی این اصطلاحات را دارد.

“کاکای تلافی واکش” یکی از این ضرب المثل های قدیمی سروستان می باشد که  داستانی عبرت آموز دارد.

 “کاکای تلافی واکش”

در سروستان قدیم ضرب المثلی بود و مردم آن را زمانی به کار میبردند که به فردی ظلمی شده بود و آن فرد توانایی انتقام گرفتن و تلافی کردن را نداشت. ناگهان از گردش عادلانه چرخ روزگار فرد دیگری پیدا شده و آن ظلم و ستم را تلافی کرده و انتقام فرد ناتوان را از آن ظالم می گرفت.

چون این امر در طی صد ها سال بارها تکرار شده بود و مردم گردش عادلانه چرخ را دیده بودند این ضرب المثل نیز رایج شده بود . اما چنین حکایت  کنند که؛ یکی بود و یکی دیگه هم بود .

در همین نزدیکی ها دو برادر بودند که با مادر پیر و ناتوان خود در روستایی زندگی می کردند. حسن برادر بزرگتر سی ساله و چوپان  کدخدای ظالم ده بود .

کدخدا چندسالی بود که با حسن بیچاره قراردادی داشت که هر وقت حسن از چوپانی پشیمان شد سر او را ببرد و چند گوسفند و اندک دارایی او نیز به تصرف کدخدا در آید . از اینرو هر چه  از طرف کدخدا به حسن ظلم می شد حسن جرأت انصراف ازچوپانی گوسفندان کد خدا را نداشت .

تا این که  سختی و مشقت کار روزی حسن راسخت بیمار کرد و او در بستر بیماری افتاد. او که از نداشتن مزد و مواجب کار طاقت فرسا بسیار نحیف و لاغر شده بود  طاقتش طاق شده و آرزوی مرگ می کرد.

مادر حسن که شوهرش را سالها پیش بدین منوال از دست داده بود و می دانست سرنوشت پسرش همچون شوهرش خواهد شد هر روز شیون و زاری می کرد.

پس از سه یا چهار روز  حسین برادر کوچکتر حسن که بیست سالی بیش نداشت حوالی ظهر با صدای گریه مادر و ناله برادرش از خواب بیدار شد و گفت : چه خبرتان است که نمی گذارید بخوابیم ؟

پیرزن با صدای لرزان و چشمان اشک آلود جریان واقعه را به حسین گفت. حسین بسیار چموش و بیکاره بود و جز ولگردی پیشه ای نداشت . پیرزن نیز از حسین ناامید بود و هیچ انتظاری از وی نداشت .

چون او در تمام مدت عمر جز دردسر و بدبختی برای مادر و برادر ثمری نداشت . همیشه تا نیمه های شب ولگردی میکرد و تا نصف روز در خواب بود .

وقتی حسین چگونگی مرگ پدر و قرارداد  برادر را شنید ناگهان منقلب شد و با خود عهد کرد که ولگردی بس است و باید هر طور شده انتقام پدر و برادر را از کدخدای ظالم بگیرد.

از اینرو بدون اینکه مادر و برادر را در جریان بگذارد  به خانه کدخدا رفت و دق الباب کرد .

کدخدا در را باز کرد و گفت : چه می خوای؟ چرا حسن سه روز است برای بردن گله به چرا نیامده ؟بهش بگو قرارداد یادت رفته ؟

حسین گفت :حسن سخت بیمار است و نای کار کردن را نداره اگه اجازه بفرمایین چند روزی من گله را به کوه  می برم اگر راضی بودید که من بجای حسن چوپان شما می شوم و اگر شما قبول نکردید می روم.

کدخدا گفت : ایرادی نداره . فردا صبح زود قبل از طلوع آفتاب باید اینجا باشی . حسین هم قبول کرد و رفت. فردا صبح علی الطلوع حسین در جلوی عمارت کدخدا حاضر شد.

گوسفندان را از آغل بیرون کرد به چرا رفت و عصر برگشت . یک هفته بدین منوال گذشت . روز هفتم کدخدا به حسین گفت : بسیار خب از این به بعد تو چوپان ما هستی . حسین گفت : کدخدا شرط و شروط و قراردادی ندارید ؟

کدخدا گفت : چرا ، تا ۵ سال روزی پنج قران اجرت توست به اضافه ناهار ظهر و شرط دیگر اگر تا پنج سال از قرارداد پشیمان شدی سرت را می برم . حسین گفت: کدخدا اگر تو پشیمان شدی چه؟

کدخدا لبخندی زد و گفت : من پشیمان نمی شوم . حسین گفت : آمدیم و تو پشیمان شدی .

کدخدا گفت : اگر من پشیمان شدم تو حق داری سر من را ببری . فردای آن روز حسین رفت و نزد ملای ده قرار داد را مکتوب کرد و از کدخدا هم امضا گرفت .

پس از چند روز حسین نزد مادر رفت و گفت : از این به بعد من به جای برادرم  حسن چوپان کدخدا هستم و با کدخدا هستم و با کدخدا هم قرارداد کرده ام . پیرزن بسیار آزرده خاطر شد و بر خود لرزید و گفت: مادر این از خدا بی خبر تو را هم نابود میکند . بیا تا با برادرت از ده فرار کنیم .

حسین گفت : مادر آن کس که باید از ده فرار کند کدخداست  نه ما , نگران نباش. حالا هم برو و با خیال راحت بخواب . فردای آن روز حسین همچون روزهای گذشته به خانه کدخدا رفت و با گله گوسفندان به کوهستان رفت. ظهر شد .

او دستمالی که زن کدخدا ناهار را در آن می گذاشت از خورجین الاغ بیرون آورد که ناهار بخورد. چون دستمال را گشود ، دید که از مقدار نان و پنیر هر روز کمی کاسته شده  دستمال را بست .

بره ای یکساله را از گله گرفت و سر برید . ران بره را بر آتش گذاشت و کباب کرد و خورد . جگر و کله پاچه و گوشتهای مناسب را در خورجین گذاشت و مابقی را به دو سگ گله داد . غروب که حسین با گله از صحرا بر می گشت .

کدخدا جلوی درب قلعه او را دید و گفت :حسین خسته نباشی . حسین گفت : درمانده نباشی . کدخدا نگاهی به گله کرد و دید یکی از بره ها   در گله نیست . خطاب به حسین با عصبانیت گفت: فلان بره در گله نیست .

حسین گفت : جانت سلامت کدخدا. ظهر دیدم ناهار مناسبی برایم نگذاشته اید . بره را سر بریدم و خوردم . کدخدا عصبانی شد و بنای داد و قال را گذاشت

حسین با خونسردی گفت: کدخدا اگر پشیمان شده ای تا سرت را ببرم. کدخدا که انگار سطل آب سردی را رویش ریخته اند ساکت شد و به خانه بازگشت و ماجرا را برای زنش تعریف کرد

زن کدخدا گفت: نگران نباش ، فردا از ناهار خودمان برایش میگذارم که بهانه ای نداشته باشد

حسین هم جگر و گوشت و کله پاچه را به خانه آورد و به مادر داد و گفت : مادر فعلا بخور و به حسن برادرم هم رسیدگی کن ببینم چرخ روزگار چگونه می چرخد .

فردای آن روز حسین دوباره به گله رفت . هنگام ظهر دستمال را گشود و دید زن کدخدا از ناهار خودشان (چلو خورش) برایش در دستمال گذاشته .

او دوباره دستمال را بست و بره ای دیگر را چون دیروز سر برید و بر آتش گذاشت و کباب کرد و خورد و چون روز قبل گوشت های زیادی را در خورجین الاغ گذاشت .

هنگام غروب چون حسین با گوسفندان به ده رسید کدخدا جلوی گله رفت و ملاحظه کرد که باز هم  بره دیگری در گله نیست .

چون بنای داد و بیداد را گذاشت، حسین گفت : کدخدا من برنج و خورش را اصلا دوست ندارم و ظهر دیدم برایم غذایی گذاشته اید که نمی خورم من هم سر بره ای را بریدم و خوردم . اگه هم پشیمانی  تاسرت را ببرم .

کدخدا باز هم ساکت شد و ناراحت به خانه رفت و ماجرا را برای همسرش تعریف کرد و حسین هم با جگر و کله پاچه و گوشت فراوان به خانه رفت و به مادر گفت : فعلا با برادرم بخورید تا ببینم چرخ گردون چگونه می چرخد .

زن کدخدا گفت : اگر چنین باشد این چموش گله را میکشد و میخورد باید او را از چوپانی برداریم و به باغبانی گماریم . فردا چون حسین به عمارت کدخدا رفت .

کدخدا گفت : حسین جان کار چوپانی سخت است و چون تو را دوست دارم دلم میخواهد در باغ کار کنی . حسین گفت : کدخدا ما مطیع فرمانیم و سپس به باغ رفت.

هنگام ظهر کدخدا به باغ رفت و دید که  حسین تمام درختان انگور را بریده . با عصبانیت بر سر حسین فریاد زد که چرا درختان انگور را بریده ای ؟

حسین گفت : کدخدا چون به باغ رسیدم دیدم درختان انگور شاخه هاشان را به دور درختان دیگر حلقه زده اندو به دور آنها پیچیده اند و می خواهند آنها را خفه کنند . پس سر همه ی رزها را بریدم. حالا اگر  پشیمان شده ای تا سر تو را هم ببرم .

کدخدا گفت: نه، من پشیمان نیستم. سپس به خانه بازگشت و جریان را با همسرش در میان گذاشت ، همسرش گفت : این تو بمیری از ان تو بمیری ها نیست .

او را به خانه بیاور تا مرادش را بیابیم . چون او را به خانه آوردند و با او صحبت کردند گفت: من حسین کاکای تلافی واکش هستم و میخواهم انتقام پدر و برادرم را بگیرم .  تا سرتان را نبرم راضی نمی شوم .

کدخدا و زنش که چون بید بر خود می لرزیدند  چاره را در آن دیدتد به مادر حسین که پیرزن مهربان و گذشت کاری بود متوسل شوند و چنین کردند . پیرزن بخشید .ولی حسین تلافی واکش   تملک نیمی از املاک کدخداو ازدواج با دختر کدخدا  را خواستار شد .

چنین کردند و این مثل “کاکای تلافی واکش” ماندگار شد . 

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

رفتن به بالا