خانه / آسمانی ها / نمایش نامه / چقدر سیب زمینی شده‎ام!

نمایش نامه / چقدر سیب زمینی شده‎ام!

رفاقت های ماندگار نوشت: پِتی گوش های جالبی دارد. مینا، هم به موسیقی گوش می‎داد هم با گوش‎های پتی بازی می‎کرد. شاید هم، پتی او را به بازی گرفته بود.

اُویس، مرد یمنی به عشق پیامبرِ خوبی‌ها، دندانش را شکست. و من، از شکسته شدنِ دندانِ کودکانِ مظلومِ یمنی و خُرد شدنِ جمجمه‎ی مادرانشان حس خاصی

ندارم. چقدر سیب زمینی شده‎ام.

مینا دیروز با سگ های کُشته شده‎ی شیراز همزاد پنداری می‎کرد. هم بغض کرد و هم گریه. پِتی سگ پشمالویِ بازی گوشش را یک لحظه هم، از خودش جدا نمی‎کرد.

پِتی گوش‎های جالبی دارد. مینا، هم به موسیقی گوش می‎داد هم با گوش‎های پِتی بازی می‎کرد. شاید هم پِتی او را به بازی گرفته بود. نمی‎دانم.

تو چقدر پر ادعایی؟ چند ساعت با او همسفر بوده‌‌‌ ای؟ چقدر او را می‎شناسی؟ با او هم سُفره شده‎ای، که دم از عشق و علاقه به محمد می‎زنی؟

اُویس همین طور که، کنایه های خلیفه را می‎شنید، آرام آرام بغض کرد. یادش آمد برای دیدن محمد بارها از مادر پیرش اجازه گرفت که تا قبل از ظهر به دیدار محمد برود

و برگردد. مادر راضی شد. به مدینه آمد. ولی محمد نبود.

به خلیفه گفت: سال‎ها محمد را دیدی، دخترت را به او دادی، به خوبی او را می‎شناختی حالا بگو بدانم، کدام دندانِ محمد در جنگ شکسته شد؟

انگار چالشِ مُچالیده‎ی آب سرد بود، که به یکباره روی سر خلیفه ریخته شد.

مگر محمد دندان شکسته داشت؟

اُویس تعجب نکرد. او را به خوبی می‎شناخت…

جلوتر آمد….

چهره در چهره‎ی خلیفه…

سنگی برداشت…

نگاهش را یک لحظه هم قطع نمی‎کرد…

انگشتش را گذاشت روی دندانش و گفت این دندان را می‎بینی؟…

حالا دیگر نمی‎بینی…

اُویس دهانش پر از خون شد. خلیفه خود را عقب کشید.

محمد دندانش شکسته باشد و من سالم؟

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

رفتن به بالا